ریحانه موسوی | شهرآرانیوز؛ نمایشگاه نقاشی «کسی اینجاست» از آثار وحید عباس زاده هنرمند نقاش شهرمان، این روزها در مشهد برگزار میشود. وقتی وارد نمایشگاه «کسی اینجاست» میشوید، اولین چیزی که جلب توجه میکند، چهرهها هستند؛ آدمهایی از دورهها و جهانهای مختلف که حالا در قابهای نقاشی کنارهم قرار گرفتهاند؛ از چهرههای شناخته شده ادبی و علمی گرفته تا هنرمندان و شخصیتهای معاصر، هرکدام با جزئیات و حال وهوایی متفاوت روی بوم نشستهاند. گویی هنرمند تلاش کرده است با بازآفرینی این چهره ها، آدمهایی را که سال هاست از قاب عکسها و کتابها میشناسیم، دوباره روبه رویمان قرار دهد.
وحید عباس زاده حدود بیست سال است به صورت مستمر نقاشی میکشد. او از سال۱۳۸۵ فعالیت مستقل و جدی تری در این زمینه انجام داده و درکنار فعالیت شخصی، حدود ۱۰ سال است که آموزش نقاشی نیز بخش مهمی از مسیر حرفهای اش شده است. به گفته خودش در این سالها همیشه برایش مهم بوده است که درکنار مهارت فنی، نگاه و زبان شخصی خود را نیز توسعه بدهد.
او درباره نام نمایشگاه خود توضیح میدهد: برای من «کسی اینجاست» بیشتر از اینکه یک جمله خبری باشد، یک پرسش است؛ پرسشی درباره حضور انسان. گاهی یک چهره روبه روی ماست، اما آن چیزی که واقعا از او باقی میماند، فقط ظاهرش نیست؛ خاطره، تجربه، اندیشه و جهانی است که پشت آن چهره وجود دارد. این نام را انتخاب کردم، چون فکر میکنم هرکدام از این پرترهها نوعی حضور دارند و مخاطب را دعوت میکنند که کمی بیشتر بایستد و از خودش بپرسد: «چه کسی پشت این چهره است؟»
وی میافزاید: این مجموعه از ابتدا با یک طرح کاملا ازپیش تعیین شده شروع نشد. بعضی شخصیتها به دلایل شخصی و فکری برایم جذاب بودند و احساس میکردم دوست دارم آنها را نقاشی کنم. وقتی تعداد آثار بیشتر شد، متوجه شدم میان آنها یک ارتباط مشترک وجود دارد؛ اینکه هرکدام به شکلی بر ذهن، فرهنگ یا تجربه انسانی تأثیر گذاشتهاند. از آنجا ایده یک مجموعه مستقل شکل گرفت و انتخابهای بعدی نیز آگاهانهتر شد.

برای این هنرمند شباهت ظاهری مهم است، اما نقطه پایان کار نیست. عباس زاده در این باره توضیح میدهد: اگر پرتره فقط شبیه یک عکس باشد، احساس میکنم هنوز چیزی کم دارد. آنچه بیشتر به دنبالش هستم، حال و حضور شخصیت است؛ اینکه از طریق نگاه، حالت صورت، نور، رنگ و نوع اجرای نقاشی بتوانم مخاطب را کمی به جهان درونی سوژه نزدیک کنم.
پرتره زمانی برایم کامل میشود که بیننده احساس کند با یک «انسان» روبه روست، نه فقط با تصویر یک چهره. وی با تأکید بر اینکه بیشتر از شهرت افراد، تأثیری که یک انسان میتواند از طریق اندیشه، هنر، تجربه یا شیوه زندگی خود بر دیگران بگذارد برایم مهم بود، بیان میکند: شخصیتهایی که انتخاب کردم، هرکدام جهانی پشت سر خود دارند و فقط یک چهره شناخته شده نیستند.
همین فاصله میان ظاهر نسبتاساده یک چهره و جهان وسیعی که پشت آن قرار گرفته، برای من از نظر نقاشی بسیار جذاب است. وی درباره تکنیک کار خود میگوید: آثار با رنگ روغن روی بوم اجرا شدهاند و در بخش زیادی از کارها از شیوه مستقیم و نزدیک به «آلاپریما» استفاده کردهام. قلم مو و در بعضی قسمتها کاردک، ابزار اصلی من بودهاند.
در این شیوه تلاش میکنم ضربه قلم و بافت رنگ، بیش از حد پنهان نشود و انرژی لحظه اجرا در نقاشی باقی بماند. این روش برای پرتره برایم جذاب است؛ چون احساس میکنم میان من و سوژه فاصله کمتری ایجاد میکند و نقاشی، زندهتر و صادقانهتر باقی میماند.
برای این هنرمند معمولا آثاری چالش برانگیزتر هستند که شخصیت سوژه در ذهن مخاطب، ازقبل بسیار تثبیت شده است. وی در توضیح بیشتر میگوید: در چنین پرترهای، هم باید شباهت حفظ شود و هم نقاشی به بازتولید یک عکس شناخته شده تبدیل نشود. چالش اصلی این بود که میان شناخت عمومی مخاطب از آن شخصیت و برداشت شخصی خودم به عنوان نقاش، تعادل ایجاد کنم.
درواقع سختترین بخش کار، رسیدن به همان لحظهای است که احساس کنم تصویر دیگر صرفا یک چهره نیست و شخصیت در آن حضور پیدا کرده است.
او یادآوری میکند: برایم جذاب است که کسی بدون شناخت قبلی، وارد نمایشگاه شود. عباس زاده در پاسخ به این پرسش که آیا در زمان کار، خودتان را بیشتر یک نقاش میدانستید یا پژوهشگری که تلاش میکند یک شخصیت را دوباره کشف کند، میگوید: فکر میکنم هر دو نقش کنارهم قرار دارند، اما درنهایت من نقاش هستم.
پژوهش برای من وسیلهای است برای اینکه نگاه دقیق تری پیدا کنم. در مرحله شناخت سوژه ممکن است بسیار جستوجو و مطالعه کنم، اما وقتی مقابل بوم قرار میگیرم، باید اجازه بدهم زبان نقاشی تصمیم بگیرد. آنجا دیگر رنگ، نور، ضربه قلم و حس لحظه اهمیت پیدا میکند.
شاید بتوان گفت پژوهش به من کمک میکند شخصیت را بشناسم، اما نقاشی راهی است که از طریق آن، تلاش میکنم دوباره او را کشف کنم. وی در پایان بیان میکند: این نمایشگاه برای من صرفا نمایش مجموعهای از پرترهها نیست؛ چیزی که برایم اهمیت دارد، خود مفهوم «دیدن» است. ما هر روز چهرههای زیادی میبینیم، اما خیلی کم پیش میآید که واقعا دربرابر یک چهره مکث کنیم. «کسی اینجاست» دعوتی است به همین مکث؛ اینکه برای چند لحظه از ظاهر عبور کنیم و حضور یک انسان را ببینیم.